تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

 

به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 16:44  توسط مسعود | 
بوی بیست و یکمین روز ماه رمضان می آید . سال روز یتیم شدنمان تسلیت باد . باشد که گوشه ی چشمی به ما کنند و از این گرداب هلاکت نجات یابیم که اگر اینچنین نباشد گناهکاریم و مشمول عذاب تنها امیدمان به رحمت خداوند رحمان است . خداوندی که علی(ع) از ترس او در نخلستان از هوش میرفت .

نظری نما که من هم بشوم ز دوستانت

چه شود مرا بخوانی که بیا تو آشنایی

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 23:10  توسط مسعود | 
زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست . خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

پ.ن/ به یه همکار احتیاج دارم که اینجا بسته نشه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 22:3  توسط مسعود | 

دو سال پیش در چنین شبی این وبلاگ رو باز کردم . باز شدن این وبلاگ نوعی اسباب کشی از پرشین بلاگ بود به اینجا و اینکه دوسال رو اونجا سر کرده بودم و یه جورایی خسته ام کرده بود . امروز بعد از دوسال که اینجا هستم به نظر خودم چیزهای زیادی اینجا یاد گرفتم و خیلی چیزا برام عوض شده از نوع نگارش متون تا ....  بعد از چهار سال وبلاگ نویسی میتونم بگم که هم راضی هستم و هم خوب تونستم اینجا رو حفظ کنم آخه خیلی ها رو سراغ دارم که بعد از چند وقت نوشتن زود خسته میشن و دست میکشن .

هر روز که اینجا رو باز میکنم و نوشته های کنار ظاهر میشن میخونمشون و به خودم میگم سعی کن با مردم خوب مدارا کنی که اگه اونا نباشن هیچی نیستی . واقعا میگم به نوشته های کنار صفحه اینجا ایمان دارم شاید خیلی ساده باشن ولی هر قدر بیشتر فکر کنی بیشتر بهشون پی میبری . با کامپیوترت تو خونه خیلی کارا انجام میدی ولی اگه کارگرهای شرکت برق فقط یه روز کار نکنن کاری از کامپیوترت بر نمیآد . با ماشینت خوب ویراژ میدی ولی اگه یه روز کارگر تعمیرگاه یا کارگر شرکت نفت کار نکن ماشینت چیزی جز آهن پاره نیست . پس چرا سعی میکنیم که هر روز به هم ثابت کنیم که بالاتر از دیگری هستیم .

این یه دلیل خیلی ساده داره یه روز جمعه رو تصور کن که خیابونا نسبتا خلوت هستند . سر یه چهار راه یه ماشین که داره مشتقیم حرکت میکنه با دیدن یه ماشین دیگه که داره وارد حریم چهار راه میشه سرعتش رو کم میکنه و با اشاره سر به راننده میفهمونه که بفرمایید من صبر میکنم تا شما عبور کنین . حلا یه عصر پنجشنبه رو تصور کن که همه خیابونا داره منفجر میشه اگه همون دو تا ماشین بهم برسن هر دو با اضافه کردن سرعت و نوع فرمون دادن به ماشین میخوان به طرف مقابل بگن که صبر کن و اجازه بده که من اول رد بشم . اینکه ما آدما تو شرایط مختلف عکس العمل های مخلتفی داریم درست ولی اگه تو همون لحظه ها هم اینو تو ذهنمون داشته باشیم که اگر اون رد بشه شاید راه باز بشه و من هم زودتر برسم همیشه و همه جا بهترین تصمیم رو خواهیم گرفت و صد البته موفق خواهیم شد . امروز همه آدمهای جامعه ما به نوعی فشار روحی و روانی رو تحمل میکنن و برای فرار از این فشار حاضر هستن که دست به هر کاری بزنن حتی شده حق کسی رو پایمال کنن و از امکانات اون به نفع خودشون استفاده کنن . بله درسته ما ایرانی هستیم و با اداب و رسوم خاص و کهن که توی گوشه گوشه اعتقادات ما احترام به دیگران و ادب مواکدا توصیه شده اما ...

آنچه شیران را کند روبه مزاج

احتیاج است احتیاج است احتیاج

 

پ.ن / یه مقدار از لحاظ روحی آماده نبودم برای تولد و گرنه این بحث تو این پست باز نمیشد ولی چه کنم که " هرچه دیده بیند دل کند یاد "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 21:21  توسط مسعود | 

نشسته بود تو صندلی پارک ، کنار خیابون . داشت بر و بر به دختر کوچولویی که تو یه ماشین مدل بالا ، اونطرف خیابون پارک شده بود نگاه میکرد . دخترک داشت از پنجره ماشین بیرون نگاه میکرد . با اون گل سری که به موهاش زده بود مثل فرشته ها شده بود . یه بستنی تو دستش داشت و با تمام وجود بهش لیس میزد . لباسهای خوشگلی تنش بود معلوم بود که پدر و مادر با سلیقه ای داره و البته پولدار . یه دست کوچولو زد به شونه اش ! آقا فال میخری ؟ برگشت و نگاه کرد / یه پسرک فال فروش بود با یه دنیا غم تو چهره و چند تا پاکت که داخلشون فال حافظ بود . احساس کرد از اونور خیابون تا اینور چقدر راه مونده و چقدر فاصله داره دور میشه . داشت دیر میشد و دور ... !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 0:9  توسط مسعود | 

نمیخواستم مردم باشم . حلقه اشک ماندگار شد و به قبیله پیوستم .

 

 

پ.ن / هزارمین بازدید از اینجا رو شخصی انجام داده با سرچ کردن کلمه " سلام " خیلی جالبه که بعد از کلی نوشتن دوباره میرسی به نقطه سر خط .!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 22:17  توسط مسعود | 

میبینم دخترکانی را که با روسریهای رنگی به قهر های شلوار و کفش دامن میزنند و دل از پسرکان برق گرفته ی شهر میربایند . ای کاش کمی هم از بوی بهار نارنج در شهر میماند . دلت هوای کوچه باغ میکند با آن هوای خوش و نسیم بهاری ؟

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

پ.ن/ زیاده جسارت است و خارج از حوصله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 21:22  توسط مسعود | 

از طرف ویروس عزیز به بازی سه ترس کودکانه دعوت شدم که ازش همینجا تشکر میکنم . بازی به اینصورت هستش که سه تا از چیزایی رو که ازش در کودکی میترسیدین نام میبرین با ذکر دلیل و اینکه اگه امروز رفع و رجوع شده چی کار کردین در ادامه هم مثل باقی بازی ها از سه تا سیزده نفر رو دعوت میکنین که مورد خنده واقع بشن .

۱. دزد / من از دزد خیلی میترسیدم چون فکر میکردمم که ترجیحا اونا اول آدمها رو میکشن بعد شروع به بالا رفتن از دیوار و دزدی کردن میکنن بعدها که بزرگتر شدم دیدم که دزدها دارن محبوب و محبوب تر میشن و رفته رفته آدمهای خیلی بزرگی رو دیدم که میدزدیدن بدون اینکه آدم بکشن و یا اینکه از دیوار بالا برن و در ضمن کسی هم کاری به کارشون نداشت و ترسم از دزد ریخت به همین سادگی به کمک دولت و ملت .

۲. تاریکی و جاهای تنگ / یه کانال کولر رو در نظر بگیر که توش گیر کردی و نمیتونی از پاهات و دستهات خوب استفاده کنی بعد امکانش هم هست که اکسیژن لازم برای تنفس هم تموم بشه شاید یه جایی از این کانال غر هم بشه که فضا رو باز هم کوچیکتر میکنه من بچه که بودم از اینجور جاها میترسیدم . البته با توصیفی که کردم الان هم از همچین جایی باید ترسید .

۳. مار / من هنوز هم از این حیوون میترسم و اعتراف میکنم که تو باغ وحش و فیلمهای حیات وحش تلوزیون هم نمیتونم به این حیوون نگاه کنم چندشم نمیشه ( سوسک که نیست ) واقعا ازش وحشت دارم . اگه دو تا حیوون خانگی بهم پیشنهاد کنن که یکیش مار و یکیش کرکدیل یک تنی باشه کرکدیل رو انتخاب میکنم شک نکنین ! حالا چهجوری میرم حموم به خودم مربوط میشه .

دعوت میکنم از دوستای عزیزم هور ادب(ناخدا اتابک ) / کلبه غم( قاصدک ) / دفتر مشق بیدل( روح عاشق ) / من هم خدایی دارم( فهیمه ) / ورود نامردا ممنوع( صدف ) / پری دریایی/ جزام / ... که این بازی رو تو وبلاگشون ادامه بدن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:27  توسط مسعود | 

اغلب به گونه ای لحظات و روزها را سپری میکنیم که گویی برای کشتن لحظات اضافه در تلاش هستیم و امان از روزی که دست روزگار همین ثانیه های را بر ما زیاده میبیند . و آن روز ... / اکهارت تول در کتاب نیروی حال باب جدیدی از زمان حال به رویت میگشاید و به تو نشان میدهد که اگر هم اکنون در فکر این هستی که فلان کار را در فلان روز چرا انجام دادم ؟ چه خوب انجام دادم ! و یا به اینگونه باید انجام میدادم / هنوز در گذشته هستی و برای آینده در حال تلاش هستی اما مطمئن باش که حال را از دست میدهی و نمیتوانی از لحظات حال به خوبی استفاده کنی . گاهی اوقات مثل پائولو به دنبال زهیر گم شده ات هستی و در ضمن حال را از دست نمیدهی که بسیار جذاب و وسوسه انگیز است و بالاتر هدفمند . اما بیایید سعی کنیم بهترین استفاده را از این لحظات فانی ببریم و خاطرات خوش بسازیم وبالاتر از آن بدانیم که چه میخواهیم وکه هستیم که خود شناسی قبل از خدا شناسی است .

پ.ن / سعی میکنم این در حال بودن را با خواندن و نوشتن بگذرانم که مشغولیت جدید و بسیار ویژه ایست .

پ.ن / پیشنهاد میکنم " زنده باد خودم " رو از وین دایر با ترجمه بدری نیک فطرت رو مطالعه و " پیامبر و دیوانه " رو از جبران خلیل جبران دوباره مطالعه کنید .

پ.ن / از ۱۳۸۵.۱۱.۱۸ که این آمار گیر این پایین نصب شده تا این لحضه ۸۲۳ نفر لطف کردن و بازدید کردن و تنها ۶۸ نفر نظراتشون رو در مورد نوشته ها برام فرستادن که ازشون نهایت تشکر رو دارم .

پ.ن / در ضمن جای همتون خالی مشهد . سومین سفر امسال از سومین سفر های هر سال بهتر بود .

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 20:41  توسط مسعود | 

پسرک دیگه داشت به خیابون محل قرار میرسید . مثل دفعه قبل سر ماشینا داد نمیزد داشت سعی میکرد خودشو کنترل کنه و به خاطر حرکت کند ماشینا عصبی نشه ولی بازم دل تو دلش نبود که برسه . همه ی چراغها قرمز بودند و لج کرده بودن که اون به موقع نرسه . ولی اینبار چون خودش ساعت قرار رو تعین کرده بود از خونه طوری بیرون اومد که تمام چراغ قرمز ها و ترافیک ها رو در نظر داشت و سعی میکرد دیوونه وار رانندگی نکنه . بالاخره رسید . چند نفر تو ایستگاهی که قرار داشتند نشسته بودند ولی پسرک میدونست که هیچ کدوم از اونا اون کسی نیستند که پسرک میخواد . با اینکه اونو هیچ وقت ندیده بود ولی تو ذهنش یه تصویر از وجودش رو داشت . میدونست باید انتظار چه جور آدمی رو داشته باشه . پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد . پشت فرمون همه حرفهایی رو که آماده کرده بود یه بار دیگه دوره کرد . چیزی کم و کسر نبود . یه وداع بدون هیچ محدودیتی . یه " تا " برای یه دوستی . تمام فکر و حواسش رو تو این چند وقت متوجه اون کرده بود و سعی میکرد که بتونه یه رابطه درست باهاش برقرار کنه ولی نشده بود . هر کاری که به فکرش میرسید انجام داد ولی نشد . دلش میخواست قبل از اینکه رابطه عاطفی بینشون شدیدتر بشه همین جا همه چیز تموم بشه و قضیه بیشتر کش پیدا نکنه چون هر روز داشت داغون تر و خسته تر از روز اول میشد . میدونست که این به نفع دو طرف خواهد بود و البته بیشتر هم حواسش جمع بود که از این قضیه ضربه ای به دخترک وارد نشه . تو اون چند دقیقه ای که منتظر بود خیلی فکر کرد ولی مثل همیشه به یه جواب ثابت و همیشگی رسید . از تو آینه اتوبوسی رو دید که به ایستگاه رسید و مسافر ها رو یکی پس از دیگری سوار کرد و راه افتاد . ایستگاه خالی خالی بود . با خودش گفت بهتره برم بشینم تو ایستگاه ولی بعد پشیمون شد . بالاخره انتظار به سر رسید و دخترک اومد . پسرک به خودش گفت : خودشه اینه آخه میشه حیا و شرم رو تو اولین نگاه به صورت دخترک پیدا کرد ، خودشه . دخترک هم تو دلش داشت به این فکر میکرد که این پسرک چه قدر منطقی و با شعور جلوه میکنه و اصلا با اون دیوونه خیلی فرق داره . سوار ماشین شد و بعد از سلام و احوالپرسی پسرک به راه افتاد . چیزایی که آماده کرده بود به یک باره از یادش رفته بودن شایدم خودش میخواست که اونارو به یاد نیاره و میخواست حرفهایی که همین الان ساخته میشن رو بگه بدون تمرین . از همون لحظه اول خیلی راحت شروع کرد به صحبت کردن و گفتن چیزایی که دلش میخواست. چیز خیلی زیبایی وجود نداشت بینشون . هر دوشون دو تا آدم کاملا معمولی بودن . بیشتر از همه چیز باطن طرف براشون مهم بود تا ظاهر . واسه همین هر دو نفر همون حالتی بودن که همیشه بودن بدون هیچ زیاده روی . معمولا بیشتر قرار های عاشقانه پنج شنبه ها برگزار میشه و اون روز هم پنج شنبه بود با این تفاوت که این قرار بابت آشنایی نبود بلکه اولین دیدار دو طرف بود برای خداحافظی . تازه آخرین پنج شنبه سال هم بود . پسرک کلی حرف زد و خودشو خالی کرد و سعی کرد به دخترک کمک کنه تا اون هم خودشو با حرف زدن خالی کنه و از چیزایی که تاحالا میخواسته بگه و نشده حرف بزنه . دخترک هم خودشوبا حرف زدن خالی کرد . اگه مجالی بود شاید خودشو با گریه بیشتر تخلیه میکرد ولی .... ! اون شب به خیلی از خیابونهای اطراف با ماشین سر کشی کردن و یه دور حسابی زدن و هر دوشون ته دل دوست داشتن که زمان متوقف بشه ولی اینجور مواقع زمان با سرعت بیشتری به جلو حرکت میکنه . وقتی دخترک پیاده شد که بره ، پسرک میدونست که این اولین و آخرین باری هست که دور شدن اون رو از ماشین خودش میبینه پس سعی کرد این لحظه رو مثل یه فیلم به ذهنش بسپره . پسرک تا وقتی که برسه به خونه به این فکر میکرد که چرا نتونسته بود تو این همه مدتی که با اون دوست اینترنتی بوده حرفاشو رک بگه و جواب رکی بگیره . به این فکر میکرد که چی باعث شده که عشق رو در حد یه صفحه پر از کلید و یه تلوزیون و یه سیم نازک پایین بیاره . به این فکر میکرد که فردا زندگی چه رنگی خواهد داشت . به این فکر میکرد که نوع جدید عشق رو به کودکانی که در آینده خواهد داشت یاد نده و به اونا یاد بده که مثل لیلی و مجنون زندگی کنن  !!!

 

 پ.ن / هر روز دوبار میرفت حموم و با عصبانیت زیاد سرشو میشست هم با صابون و هم با شامپو . فردا صبح اولین نفری که میدیدش بهش میگفت : " کله ات بوی قرمه سبزی میده "

 

پ.ن / چون تصمیم دارم برم مشهد و شاید برای روز آغازین سال تهران نباشم پس پیشاپیش سال نو و بهار طبیعت رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از روزهای خوب رو به تجربه های عمرتون اضافه کنید

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:20  توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه یه روزی روی این زمین به این بزرگی تنهای تنها باشی چی کار میکنی ؟ از چه قدر از این امکاناتی که وجود داره میتونی استفاده بکنی ؟ حتی فکر این که بقیه نباشن آدم رو آزار میده پس چرا اینهمه بقیه رو میکوبیم و دوست داریم که بهشون ثابت کنیم از ما کمتر هستن و هر کاری که بکنن به ما نمیرسن ؟ چرا نمیخوایم کسی رو قبول کنیم ؟

پیوندهای روزانه
سلام باحال در پرشین بلاگ به روایتی دیگر و فدیمی تر

دوستانی قدیمی که نمینویسند:

مامان بزرگم::شهلا::
با آسمان با هم بباریم::ریحانه::
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام::راحیلا::
من مرد تنهای شبم::مرد تنها::
برای بهترین کسم روی زمین::مهدی::
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
salambahal.coo.ir
"
اشک لیدا :: لیدا ::
databus :: ویروس ::
من هم خدایی دارم :: فهیمه ::
کلبه غم :: قاصدک ::
داستانهای مینا :: مینا ::
فلاکت :: مهدی ::
چیز نوشت :: فرید ::
کوخ نشینان :: حامد ::
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar